![]() |
![]() |
|
| خوش آمدید |
|
علي و پسر خاله اش هر دو دانش آموز سوم راهنمايي هستند. يكي در اصفهان وديگري در قم زندگي مي كند، جواد آقا پدر علي آقا اصالتاً اصفهاني است كه شغل شريف رانندگي را براي خود انتخاب كرده است. يك روز علي وپدرش در حال حمل يك كاميون مواد به كارخانه ها ي بازيافت بودند كه حسين آقا پدر آقا بابك را در حال حمل يك نيسان شيشه شكسته به اصفهان ديد، پس از سلام و احوال پرسي گرم جواد آقا مي پرسد: (( مي گم بارِشما چي هِ )) حسين آقا مي گويد :بارم شيشه شكسته است كه براي كارخانه صنايع آموزشي اصفهان ميبرم تا براي بچه ها وسايل آزمايشگاهي بسازند. خوب شد كه شما را ديدم چون صاحب كارخانه تماس گرفته و گفته نصف شيشه ها را بر گردانم، حال شما كه داري قم مي روي اگر زحمتي نيست اين ها را هم ببر. راستي ببينم (( بارِ تو چي چي هِ آق جواد )). آقا جواد مي گويد بارم پلاستيك كهنه است بعد هر دو به راه مي افتند در راه علي آقا مي گويد ....................... ما در مدرسه در درس علوم كار جديدي ياد گرفتيم. آقا جواد مي گويد (( كارت چي چي هِ)) علي مي گويد مي شود با پلاستيك و شيشه بار الكتريكي درست كردوبعد آن ها شيشه ها وپلاستيك را با هم مخلوط كردند. درراه شيشه ها و پلاستيك در دست انداز ها و پيچ ها به هم مالش داده شدند. وقتي به قم مي رسند در موقع پياده شدن برق علي را مي گيرد و موهايش سيخ سيخ مي شود. آقا جواد به علي مي خندد ومي گويد: (( تقصير خودت هِ)) . |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 19:45 توسط رضا |
|
|
داستان علمی نیمه تمام زیر را با توجه به خلاقیت خود کامل کنید: علی و پسر خالهاش هر دو دانش آموز سوم راهنمایی هستند. یکی در اصفهان و دیگری در قم زندگی میکند. جواد آقا پدر علی آقا اصالتاً اصفهانی است که شغل شریف رانندگی را برای خود انتخاب کرده است. یک روز علی و پدرش در حال حمل یک کامیون مواد به کارخانههای بازیافت بودند که حسین آقا پدر بابک را در حال حمل یک نیسان شیشه شکسته به اصفهان دید، پس از سلام و احوالپرسی گرم جواد آقا میپرسد: «میگم بار شما چیه؟» حسین آقا میگوید: بارم شیشه شکسته که برای کارخانۀ صنایع آموزشی اصفهان میبرم تا برای بچّهها وسایل آزمایشگاهی بسازند. خوب شد که شما را دیدم چون صاحب کارخانه تماس گرفته و گفته نصف شیشهها را برگردانم، حال شما که داری قم میروی اگر زحمتی نیست اینها را هم ببر. راستی ببینم «بارِ تو چی چیهِ آق جواد؟». آقا جواد میگوید: بارم پلاستیک کهنه. بعد هر دو به راه میافتند در راه علی آقا میگوید: پدر جون چرا صدای طق طق میاد؟ بعد دو نفری از ماشین پیاده شدند. دیدند شیشهها و پلاستیکها به هم چسبیدهاند. بعد زنگ زد به حسین آقا. علی گفت: آق حسین، این شیشهها پیشِ نایلون بوده؟ حسین آقا گفت: آره. بعد گوشی همراه خود را داد به بابک، بابک گفت: وقتی میخواستیم شیشهها را در ماشین بگذاریم آنها را از نایلون در آوردیم به صورت مالشی از هم جدا کردیم و دارای بار مثبت شد. حالا بگو ببینم شما قبلا پلاستیکها را با پشم مالش داده بودید؟ علی گفت: آره قبلا پلاستیکها با پشم در یک کارتون بود و بعد ما آنها را از هم جدا کردیم (به صورت مالشی) و دارای بار منفی شد و برای همین است که اینجوری شد. راستی بابک بگو ببینم معلم علومت کیه؟ گفت: جناب آقای جباری که همیشه به ما میگویند: بچّهها! Do think کنید نه Doping
....... یک کلام هم از |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 22:2 توسط رضا |
|
|
داستان علمی نیمه تمام زیر را با توجه به خلاقیت خود کامل کنید: علی و پسر خالهاش هر دو دانش آموز سوم راهنمایی هستند. یکی در اصفهان و دیگری در قم زندگی میکند. جواد آقا پدر علی آقا اصالتاً اصفهانی است که شغل شریف رانندگی را برای خود انتخاب کرده است. یک روز علی و پدرش در حال حمل یک کامیون مواد به کارخانههای بازیافت بودند که حسین آقا پدر بابک را در حال حمل یک نیسان شیشه شکسته به اصفهان دید، پس از سلام و احوالپرسی گرم جواد آقا میپرسد: «میگم بار شما چیه؟» حسین آقا میگوید: بارم شیشه شکسته که برای کارخانۀ صنایع آموزشی اصفهان میبرم تا برای بچّهها وسایل آزمایشگاهی بسازند. خوب شد که شما را دیدم چون صاحب کارخانه تماس گرفته و گفته نصف شیشهها را برگردانم، حال شما که داری قم میروی اگر زحمتی نیست اینها را هم ببر. راستی ببینم «بارِ تو چی چیهِ آق جواد؟». آقا جواد میگوید: بارم پلاستیک کهنه. بعد هر دو به راه میافتند در راه علی آقا میگوید: این قدرت پروردگار بود که تا همدیگر را در راه ببینیم وگرنه هم برای من کار بیشتر میشد و هم برای شما و از دیدن همدیگر بسیار خوشحالم و بعد خداحافظی کردند و رفت برای کار و خالی کردن بار. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 22:0 توسط رضا |
|
|
داستان علمی نیمه تمام زیر را با توجه به خلاقیت خود کامل کنید: علی و پسر خالهاش هر دو دانش آموز سوم راهنمایی هستند. یکی در اصفهان و دیگری در قم زندگی میکند. جواد آقا پدر علی آقا اصالتاً اصفهانی است که شغل شریف رانندگی را برای خود انتخاب کرده است. یک روز علی و پدرش در حال حمل یک کامیون مواد به کارخانههای بازیافت بودند که حسین آقا پدر بابک را در حال حمل یک نیسان شیشه شکسته به اصفهان دید، پس از سلام و احوالپرسی گرم جواد آقا میپرسد: «میگم بار شما چیه؟» حسین آقا میگوید: بارم شیشه شکسته که برای کارخانۀ صنایع آموزشی اصفهان میبرم تا برای بچّهها وسایل آزمایشگاهی بسازند. خوب شد که شما را دیدم چون صاحب کارخانه تماس گرفته و گفته نصف شیشهها را برگردانم، حال شما که داری قم میروی اگر زحمتی نیست اینها را هم ببر. راستی ببینم «بارِ تو چی چیهِ آق جواد؟». آقا جواد میگوید: بارم پلاستیک کهنه. بعد هر دو به راه میافتند در راه علی آقا میگوید: |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 22:0 توسط رضا |
|
|
داستان علمی نیمه تمام زیر را با توجه به خلاقیت خود کامل کنید: علی و پسر خالهاش هر دو دانش آموز سوم راهنمایی هستند. یکی در اصفهان و دیگری در قم زندگی میکند. جواد آقا پدر علی آقا اصالتاً اصفهانی است که شغل شریف رانندگی را برای خود انتخاب کرده است. یک روز علی و پدرش در حال حمل یک کامیون مواد به کارخانههای بازیافت بودند که حسین آقا پدر بابک را در حال حمل یک نیسان شیشه شکسته به اصفهان دید، پس از سلام و احوالپرسی گرم جواد آقا میپرسد: «میگم بار شما چیه؟» حسین آقا میگوید: بارم شیشه شکسته که برای کارخانۀ صنایع آموزشی اصفهان میبرم تا برای بچّهها وسایل آزمایشگاهی بسازند. خوب شد که شما را دیدم چون صاحب کارخانه تماس گرفته و گفته نصف شیشهها را برگردانم، حال شما که داری قم میروی اگر زحمتی نیست اینها را هم ببر. راستی ببینم «بارِ تو چی چیهِ آق جواد؟». آقا جواد میگوید: بارم پلاستیک کهنه. بعد هر دو به راه میافتند در راه علی آقا میگوید: ناگهان پلیس در راه بار را دید و به خاطر به هم خوردن بار منفی پلاستیک پلیس برقش می گیرد و او می گوید: شما می خواستید مرا بکشید ولی علی چون تازه درس بار الکتریکی را خوانده برای پلیس توضیح داد و پلیس فهمید که مخلوط شدن بار الکتریکی مثبت و منفی باعث ایجاد جرقه می شود. و به خاطر همین خندید و به راه خود ادامه دادند. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 21:59 توسط رضا |
|
|
داستان علمی نیمه تمام زیر را با توجه به خلاقیت خود کامل کنید: علی و پسر خالهاش هر دو دانش آموز سوم راهنمایی هستند. یکی در اصفهان و دیگری در قم زندگی میکند. جواد آقا پدر علی آقا اصالتاً اصفهانی است که شغل شریف رانندگی را برای خود انتخاب کرده است. یک روز علی و پدرش در حال حمل یک کامیون مواد به کارخانههای بازیافت بودند که حسین آقا پدر بابک را در حال حمل یک نیسان شیشه شکسته به اصفهان دید، پس از سلام و احوالپرسی گرم جواد آقا میپرسد: «میگم بار شما چیه؟» حسین آقا میگوید: بارم شیشه شکسته که برای کارخانۀ صنایع آموزشی اصفهان میبرم تا برای بچّهها وسایل آزمایشگاهی بسازند. خوب شد که شما را دیدم چون صاحب کارخانه تماس گرفته و گفته نصف شیشهها را برگردانم، حال شما که داری قم میروی اگر زحمتی نیست اینها را هم ببر. راستی ببینم «بارِ تو چی چیهِ آق جواد؟». آقا جواد میگوید: بارم پلاستیک کهنه. بعد هر دو به راه میافتند در راه علی آقا میگوید: پدر بار حسین آقا شیشه است و بار ما پلاستیک شیشه کلا بار منفی دارد و پلاستیک هم بار مثبت. اگه حسین آقا بارش را در ماشین ما بریزد شیشهها و پلاستیکها به دلیل غیر همنام بودن به یکدیگر میچسبند. پدر علی میگوید: خوب مثلا که چی بشود دلت خوش است ها! علی آقا: نه پدر، این جوری میتوانیم نصف بار حسین آقا را بگیریم که دیگر مجبور نشود همراه ما به قم بیاید! آق جوات: راست میگوییها! سپس ماشینها را نگه داشتند و این کار را انجام دادند. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 21:58 توسط رضا |
|
|
داستان علمی نیمه تمام زیر را با توجه به خلاقیت خود کامل کنید: علی و پسر خالهاش هر دو دانش آموز سوم راهنمایی هستند. یکی در اصفهان و دیگری در قم زندگی میکند. جواد آقا پدر علی آقا اصالتاً اصفهانی است که شغل شریف رانندگی را برای خود انتخاب کرده است. یک روز علی و پدرش در حال حمل یک کامیون مواد به کارخانههای بازیافت بودند که حسین آقا پدر بابک را در حال حمل یک نیسان شیشه شکسته به اصفهان دید، پس از سلام و احوالپرسی گرم جواد آقا میپرسد: «میگم بار شما چیه؟» حسین آقا میگوید: بارم شیشه شکسته که برای کارخانۀ صنایع آموزشی اصفهان میبرم تا برای بچّهها وسایل آزمایشگاهی بسازند. خوب شد که شما را دیدم چون صاحب کارخانه تماس گرفته و گفته نصف شیشهها را برگردانم، حال شما که داری قم میروی اگر زحمتی نیست اینها را هم ببر. راستی ببینم «بارِ تو چی چیهِ آق جواد؟». آقا جواد میگوید: بارم پلاستیک کهنه. بعد هر دو به راه میافتند در راه علی آقا میگوید: پدر جان بهتر است در راه بایستیم و نمازمان را در مسجد بخوانیم ناهارمان را نیز میل کنیم. بعد از نماز خواندن و ناهار خوردن آقا جواد گفت علی آقا ببین بارها کم و زیاد نشده باشند علی به طرف ماشین رفت در را باز کرد اما دید شیشهها و پلاستیک کهنهها به یکدیگر چسبیدهاند. پدرش را صدا زد و گفت پدر بالا بیا ببین چه شده همۀ پلاستیک و شیشهها به هم چسبیدهاند. آق جواد میگوید: «حال چه کار کنم جواب حسین آقا را چی بدهم» علی میگوید پدر جان میدونی چرا اینطوری شده است گفت نه پسرم مگر تو میدونیمیگوید آری پدر حالا میگویم. هنگامی که ما روی دست انداز رفتیم این پلاستیک و شیشهها به همدیگر مالیده شدهاند و پلاستیک دارای بار منفی و شیشه دارای بار مثبت شده است و چون میدانیم دو بار غیر همنام همدیگر را جذب میکنند در نتیجه این دو به هم چسبیدهاند بعد علی گفت تازه چیزهای دیگری هم میدانم مثلا پشم بار مثبت دارد و نایلون بار منفی دارد بعد سریع آقا جواد گفت فهمیدم فهمیدم آخ جون حلال میدانم چه کار کنم بعد گفت علی برو سریع از زیر صندلی نایلون بیار وقتی علی آورد جواد آقا آن را به شیشه و پلاستیکها نزدیک کرد که پلاستیک ها دور و شیشهها نزدیک به پلاستیک میشوند بعد گفت پلاستیک و نایلون بار منفی دارند پس همدیگر را دور می کنند ولی چون شیشه بار مثبت دارد بین آنها و بین نایلون نیروی ربایشی وجود دارد . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 21:58 توسط رضا |
|
|
داستان علمی نیمه تمام زیر را با توجه به خلاقیت خود کامل کنید: علی و پسر خالهاش هر دو دانش آموز سوم راهنمایی هستند. یکی در اصفهان و دیگری در قم زندگی میکند. جواد آقا پدر علی آقا اصالتاً اصفهانی است که شغل شریف رانندگی را برای خود انتخاب کرده است. یک روز علی و پدرش در حال حمل یک کامیون مواد به کارخانههای بازیافت بودند که حسین آقا پدر بابک را در حال حمل یک نیسان شیشه شکسته به اصفهان دید، پس از سلام و احوالپرسی گرم جواد آقا میپرسد: «میگم بار شما چیه؟» حسین آقا میگوید: بارم شیشه شکسته که برای کارخانۀ صنایع آموزشی اصفهان میبرم تا برای بچّهها وسایل آزمایشگاهی بسازند. خوب شد که شما را دیدم چون صاحب کارخانه تماس گرفته و گفته نصف شیشهها را برگردانم، حال شما که داری قم میروی اگر زحمتی نیست اینها را هم ببر. راستی ببینم «بارِ تو چی چیهِ آق جواد؟». آقا جواد میگوید: بارم پلاستیک کهنه. بعد هر دو به راه میافتند در راه علی آقا میگوید: پدر من امروز از معلم خود یعنی معلم علوم، آقای جباری درس جالبی را یاد گرفتم. جواد آقا گفت: چه درسی؟ علی گفت: درسی را یاد گرفتم در رابطه با همین بارهایی است که در کامیون و نیسان ریخته ایم، علی گفت: از آقای جباری یاد گرفتم که اگر دو جسم که دارای بار الکتریکی همنام (هر دو مثبت یا هر دو منفی) دارند به همدیگر نیروی رانشی (دافعه) وارد می کنند و دو جسم که بار الکتریکی غیر همنام (یکی مثبت و دیگری منفی) دارند به همدیگر نیروی ربایشی (جاذبه) وارد می کنند یعنی اگر پلاستیک که بار الکتریکی منفی دارد و شیشه که بار الکتریکی مثبت دارد با هم مالش دهیم بین آنها نیروی ربایشی ایجاد میشود ولی اگر شیشه و پشم را که هر دو بار الکتریکی مثبت دارند با هم مالش دهیم و اگر پلاستیک و نایلون را که هر دو بار الکتریکی منفی دارند مالش دهیم بین همۀ آنها نیروی رانشی یا همان دافعه ایجاد میشود. جواد آقا بعد از صحبتهای علی گفت: اتفاقا رئیس کارخانهی بازیافت دستگاهی را میخواهد که پلاستیک را از پشم جدا کند پس او می تواند صفحۀ شیشهای را بسازد و آن را با پشم و پلاستیک مالش دهد و این شیشه باعث میشود پلاستیک را از پشم جدا کند. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 21:51 توسط رضا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 18:31 توسط رضا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
علم وفناوری واموزش
گر چه دستی بود در .Natural science سیر علم Language ما را do think انديش ساخت. |
| پیوندهای روزانه |
|
مدرسه ی ایران در برلین نگاهی نو به آموزش علوم تجربی جستار دوپینگ پرویز یا ستار العیوب طنز جزیره ی دانش سازمان اموزش وپرورش تهران اندیشه آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|